هلیا جانهلیا جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره

پرنسس کوچولو(هلیا جان)

37 هفتگی نانازی مامان

سلام به روی ماه فرشته کوچولوم که الان تو دل مامانی خودشو مچاله کرده .دیگه لجظه شماری هام واسه ورودت شروع شده .تمام فکر و ذهن منو بابایی شده دیدن روی ماه شما.اخ من فدای اون سکسکه هات بشم که دل مامانیو تکون میده.خانوم خانوما دل مامانی داره ترک میخوره ولی فدا سرت تو خوب وزن بگیر خواستی منو بترکون فدا یه تار موت هلیا جونمممممممممممممممممممممممم اتاق خشکلت یه ذره دیگه کار داره که آماده بشه. بابایی هم حسابی خوشحاله .همش میگه دیدن دخملم چه حس عجیبی داره بهترین لحظه ی عمر منه باورم نمیشه دو هفته مونده تا دخملم بیاد وااااااااااااااااااااااااااااای خدا شکرت انشالله سالم وسلامت بیایی تو بغلم ...
17 خرداد 1392

سونوی هفته 30 بارداری

سلام سلام صد تا سلام به روی ماه دخمل قشنگم امروز با بابایی رفتیم سونو .ماشالله 1500 گرم وزنت شده که خیلی خوبه و اینکه سر کوچولوت رفته پایین و کم کم داری برا زایمان آماده میشی وای که چه قدر با بابایی قربون صدقه اون دست و پاهات رفتیم.خیلی دلمون برات تنگ شده بود .هر لحظه دارم تصورت میکنم دخمل ناز مامان و باباش . و اینکه امروز هم پرده اتاقتو وصل میکنیمم و تا چند روز دیگه سیسمونیتو میچینیم بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس برا اون پاهای خوجلت که یکسره دل مالمانیو لگد مال میکنن ...
8 ارديبهشت 1392

آخر هفت ماهگی دخمل گلم

سلام گل مامانی خیلی خیلی ببخشید که خیلی وقته نتونستم چیزی برات بنویسم ولی به جاش خبرای خوب برات دارم اول اینکه به خونه ی جدید اسباب کشی کردیم تا امروز هم اینترنت نداشتم و خبر خوب اینکه ............سیمونی خشگلتو خریدیم همه وسایلتو گرفیتیم که خیلی خیلی نازن همه هم مارکدارو شیکا  انشالله اتاقتو که چیدیم عکسشونو تو وبلاگت میزارم راستی دیگه حسابی تکون میخوری پاهاتو به پهلوهام فشار میدی .جسابی هم مامان و چاق و قلمبه کردی با کلی ورم همش فدا یه لگد کوچولوت که هر دفعه از خوشجالی دلم ضعف میره .با بابایی برا و.رودت به این دنیا لحظه شماری میکنیم الان هم حسابی مشغول کارای دانشگاه و خرید لوازم جدید برا خونه ام .آخه یه دخمل کوچولو میخو...
4 ارديبهشت 1392

بیست و چهار هفتگی نی نی خانوم

سلام به روی ماه دختر شیطونم که همش تکون میخوره  حتی الان که یک دستم رو شکممه داره نازت میکنه اول از همه بگم که با بابا جون رفتیم نی نی سالن کلی خریدای خوشمل برات کردیم که تا الان من هزار بار نگاشون کردم و همش ذوق مرگ میشمم وای که چه قدرم نانازن درست مث خودت این هفته هم مامانی سخت مشغوله بسته بندی وسایل برا اسباب کشی به خونه ی جدیدمونه خونه ای که قراره تو اونجا به دنیا بیایی .حسابی مشغول گردگیری و و جمع کردن وسیلم .البته شما هم با مامانی کار میکنی دیگه همش با من ازین ور به اون ور میایی .ولی خیلی خیلی مراقبتم که اذیت نشی هفته دیگه پنج شنبه هم عیده .عیدت مبارک باشه دخملم برا عیدیتم میخوام النگو بخرم .انشالله سال 92 صحیح و...
23 اسفند 1391

22 هفتگی دخمل نازم

سلام به روی ماه ناناز مامان که همه امید و آرزوم  و دخمل گوگولیم نیمه ی راهه رشدتو طی کردی و 50 در صد بارداریم به امید خدا  تموم شده این روزا اینقدر لگد و مشتای محکم نثار مامانی میکنی که هرروز صبح ساعت 9 خودت بیدارم میکنی من عاشق این تکوناتم مامانی بابایی هم فوری میاد دستشو میزاره رو شکمم کلی ذوق میکنه میگه قربون دخمل طلام بشم بابایی میاد لباسمو بالا میده گوششو میچسبونه روی شکمم بعد باهات حرف میزنه با این که میدونم جوابی نمیشنوه ولی بعد یه مکث دوباره با خوشحالی باهات حرف میزنه وقتی هم تکون میخوری ضربان قلب بابایی زیاد میشه  مطمئنم تو دنیا از همه براش عزیزتری. این هم از حس پدرانه ی همسری ماشالله هزار ماشالله بوکس...
7 اسفند 1391

انتخاب نام نی نی جونم و سونوی سلامت دوم در 20 هفتگی

سلام به فرشته ی کوچولوی  مامان و بابایی امشب زودی اومدم تو وبلاگت تا خبر جدید بدم با بابایی رفتیم سونوگرافی دوم که دکی جون گفت نینی جونتون دخمله خشکل مث مامانشه هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا  بابایی اینقدر خوشجال شده که همش میگه دخمل باباش جیگر باباش تازه قول داده برات النگو هم بخره و بهترین امکاناتو برات فراهم کنه ماشالله هزارماشالله خیلی بزرگ شدی واسه خودتم راحت نشستی رو پاهات اینقده ذوق زده شدم که ضربان قلبم بالا رفته بود ماشالله تپل مپلی ها ای همه هستیم فدات بشه الهی دیگه با لگدای خشملت روز و شبم پر از شادی شده و یه چیز دیگه اینکه من چون خواهر ندارم خیلی خوشجالم که یه همدم از جنس خودم دا...
29 بهمن 1391

ورود به 5 ماهگی و شروع خرید سیسمونی

سلام عشق مامانی 5 ماهگیت مبارک باشه الهیییییییییییی دوروز پیش امتحانای ترم هفت مامانی تموم شد و تا دوهفته واسه خودم تعطیلم و حسابی استراحت میکنم دیروز با بابایی  تصمیم گرفتیم بریم برات چند دست لباس زمستونی بخریم همین که فهمیدی چه خبره شرو کردی به لگد زدن .نمیدونستم اینقدر به خرید علاقه داری جوجوی مامانی تا رسیدیم مرکز خرید اونقدر مامانو لگد مال کردی که ضعف کردم الهی من فدا این تکون خوردنات بشم خلاصه رفتیم نمایندگی بنتون یه سرهمی با یک سویشرت با شلوار  با جوراب برات خریدیم که حسابی ام گرون شد ولی تو لیاقت بهتر از اینا هم داری راستی دست مادری(مامان مامان) درد نکنه که داره زحمت سیسمونیو میکشه بعدش رفتیم کالسکه و کریر ک...
29 بهمن 1391