هلیا جانهلیا جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره

پرنسس کوچولو(هلیا جان)

هفت هفتگی نی نی جونم

سلام جیگر من امروز رفتی تو هفت هفته الان اندازه تمشکی قربونت برم دوشنبه میرم دکی میدم برات سونو بنویسه اخه دلم میخواد ببینمت نانازم شبا مامانیو بی خواب کردی خیلی هم حساس شدم ببین با مامانی چی کار میکنی بابایی خیلی ذوق زده شده همش میگه کی نینی میاد تو بغلم تورو خدا خودتو محکم بچسبون به دلم تمشک مامانی راستی هفته دیگه تولد باباست به نظرت براش چی بخرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ ...
16 آذر 1391

شش هفتگی نی نی جون

سلام جیگملم امروز رفتی تو شش هفته. دیگه قلبت تالاپ تولوپ میکنه که الهی من فدات شم. بابایی هم خیلی دوست داره این هفته همه دنیا فهمیدن تو دلمی مامان بابایی هم خوابتو دیده بوده همه خیلی خوشحال شدن خوب غذاتو بخورو بزرگ شو باشه عشقم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامانی زیر دلش درد میکنه کمر درد هم داره ولی همه ی این دردا برام شیرینه ...
16 آذر 1391

اگر در شکم پدر بودم....

داشتم با خودم فكر مي كردم سواي مباحث فيزيو لوژيك اگر قرار بود ما جنين ها به جاي رحم مادر در جايي از بدن پدر ها زندگي مي كرديم چه اتفاقي مي افتاد : *احتمالا در همان هفته ي اول حوصله شان سر مي رفت و سزارين مي كردند *كشوي ميزشان را از طريق هل دادن با شكمشان مي بستند *اگر ويار مي كردند باعث بوجود امدن قحطي مي شوند *به خاطر بي توجهي تا لحظه ي زايمان هم سراغ دكتر نمي رفتند و احتمالا در اداره يا دستشويي وزن حمل مي كردند * به جاي پوشيدن لباس راحت كمربند شان را محكم تر مي بندد تا بزرگي شكمشان مشخص نشود ! *اگر بچه ي تو شكمشان لگد بزند انها فورا توي سرش مي زدند تا ادب شود ...
13 آذر 1391

سلام نینی جون خوش اومدیییییییییییییییییییییییییی

سلام عشقم زود اومدی تو دل مامانی اول از همه خدارو شکر میکنم که تورو بهم داد و بعد هم از اائمه و به خصوص امام رضا که بهمون یه نینی سوغاتی مشهد داد بزار بگم چه طوری فهمیدم چندروز بود تشنم میشد خوابم میومد کمر درد داشتم و دیروز که یه هو حالت تهوع گرفتم دما بدنمم شد 38 درجه بیبی چک گزاشتم دو خط شد کلی ذوق زده شدم بابابی هم کلی خوشحال شد امروز رفتم آز خون دادم دکی گفت خیلی زود اومدی باید 3 روز دیگه میومدی ولی آزم مثبت شد بتام خیلی بالا نبود ولی خوب بود بعدشم رفتم دکی گفت تا هفته 11 نرم سونو .فشارخونمم 13 بود گفتی نمک نخوری هااااااااااا هنوزم باورم نمیشه که 15 تیر تو بغلمی جیگمل مامانیییییییییییی الانم معده درد دارم ول...
10 آذر 1391

سوغاتی نینی

سلام جیجیلی مامانی ما دیشب از مشهد برگشتیم کلی دعا کردم که این ماه بیایی تو دلم دیروز بعد از ظهر با بابایی رفتیم برات یه بادی با کلاهشو خریدیم بابایی گزاشته بودش رو پاهاش نازش میکرد الهییییییی که الان تو دلم باشی خوشملم ...
10 آذر 1391

لباسای نینی جون

سلام عخشش مامانی این لباسارو مرداد 91 برات سفارش دادم که تو زمستون تنت کنم سرما نخوری جیگرم زودی بیا باااااااااااااااشششششششششششش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...
10 آذر 1391

سونوگرافی هفته هشتم

سلام تمام وجود مامانش امروز با بابایی رفتیم سونوگرافی وای که همه ی شادیهای عالمو یکجا تو وجودم احساس کردم .وقتی دکتر رو مانیتور نشونت داد خیلی ناز بودی مثل نینی تو قنداق. قبلت تکون میخورد بعدش ضربان قلبتو برام گزاشت منو بابایی احساس کردیم تو آسمونیم به بابایی حال عجیبی دست داده بود منم حسابی خوشحال بودم ضربانت 157 بار در دقیقه است ماشالله هزار ماشاالله .اینم عکستو وجواب دکتر .ماشالله قدت 2 سانته که الهی فدا نینی خوش قدوقامتم بشم من. به خدا خیلی خیلی دوست دارم عزیز دلم.خوب به خودت برس که تیرماه سالم و تپل بیایی تو بغلمون خدایا شکرت خدایا شکرت اینهم نینی کوچولو ...
30 آبان 1391